تبليغاتX

تا توانی یک دل و یک رنگ باش قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است

ღ♥ღايمان و هدیღ♥ღ

ღ♥ღايمان و هدیღ♥ღ
عاشق بارون ღ♥ღ*••**••**••* ღ♥ღما عاشقیم


 

سلام بچه ها من یه مدت نتونستم آپ کنم مرسی از نظراتون 

بهاره . مرضیه . ملیسا . یاسمن .سارا جونم . فسقلی ها عزیزم . نیما گلم

تارا گلی . زهرا . شهرام . موری . غزل . معصوم . ستاره . آقا یاسر . زکیه

دختری با موهای مشکی . آسمون بی ستاره . عرشیا . مهدی . پریا جان

محسن ص . کاوان و نازنین . الهه گلم . دریا جونم . نادیا عزیز . عاشق

غزال . عمه لی لی . پیمان بلا . شیدا گلم . محمود . آرزو . یلدا . فرزانه

راه بی پایان . جوجو  .داوود . کوچولوی تنها . مهسا . مریم . رز گلم

حاجیه عسلی . سینا . میثم نوروزی . ریحانه و محسن . قلبهای عاشق

ماداکتو . غزاله . افشین( عکاس باشی)

 

دوستم داشته باش

بادها دل تنگند

دستها بیهوده

چشمها بی رنگند

دوستم داشته باش

شهرها می لرزند

برگها میسوزند

یادها می گندند

بازشو تا پرواز سبز باش از آواز

آشتی کن با رنگ عشق بازی با ساز

دوستم داشته باش

سیبها خشکیده یاسها پوسیده

شیرهم ترسیده

عطرها در راهند

دوستت دارم ها آه ...چه کوتاه

دوستت خواهم داشت بیشتر از باران

گرمتراز لبخند داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت 

شادتر خواهم شد ناب تر روشن تر بارور خواهم شد

دوستم داشته باش

برگ را باور کن آفتابی تر شو باغ را از برکن

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم ها آه... چه کوتاهند

خواب دیدم درخواب آب آبی تر بود

زخم شرم آور بود

خواب دیدم در تو نور از تب می سوخت

نورگیسویی بافته

 باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش عطرها در راهند...

 

 

زير اين طاق کبود، يکي بود يکي نبود
مرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بود.
اون اسير يه قفس، شب و روزش بي نفس
همه آرزوهاش، پر کشيده بود و بس
تا يه روز يه شاپرک، نگاشو گوشه اي دوخت
چشمش افتاد به قفس، دل اون بدجوري سوخت.
زود پريد روي درخت، تو قفس سرک کشيد
تو چشم مرغ اسير، غم دلتنگي رو ديد
ديگه طاقت نياورد، رفت توي قفس نشست
تا که از حرفهاي مرغ، شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بيا، تا با هم پر بکشيم
بريم تا اون بالا ها، سوار ابرها بشيم
يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد
بارون از برق چشاش، روي گونش جاري شد
شاپرک دلش شکست وقتي اشک اونو ديد
با خودش يه عهدي کرد، نفس سردي کشيد
ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايي نداشت
توي دوستي شاپرک، ذره اي کم نميذاشت
تا يه روز يه باد سرد، ميون قفس وزيد
آسمون سرخآبي شد، سوز برف از راه رسيد
شاپرک يخ زد و يخ ، مرد و موندگار نشد
چشماشو روهم گذاشت ، خوابيد و بيدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو ، به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون، تا که دق کردش و مرد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 16:18 توسط ایمان و هدی |


زیبای من سلام.من از دیار عشق به تو نامه می نویسم!اینجا همه پروانه ها در شعله ی

 

شمع عاشقانه سوخته اند.بلبلان در کنار گل پژمرده شان آرام خوابیده اند.ماه تمام شب

 

را به دنبال خورشید می گردد...

 

(عمری من می خواستم با مداد رنگی هایم عشق را نقاشی کنم.غافل از اینکه عشق

 

یعنی یکرنگی....)

 

این حرف را روزی که مرا با کلام خویش محسور کرده بودی از نگاهت خواندم.چه روز با

 

شکوهی بود!آن روز آسمان را بین خودمان قسمت کردیم:

 

باران برای من....خورشید برای تو....برف برای من....ستاره ها برای تو....

 

آن روز دنیا رو هم بین خودمان قسمت کردیم:

 

همه ی غم های دنیا مال من.........همه ی شادی های دنیا مال تو

 

 

                                       

 

 

                 

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟

 

گفت ای عاشق دیوانه فراموش شوی

 

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

 

گفت,طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

 

 

 

 

 

 

نمی دانم که دانست او دلیل گریه هایم را؟ نمی دانم که حس کرد او

 

حضورش در سکوتم را؟و می دانم که کی دانست ز عاشق بودنش

 

مستم.وجود ساده اش بوده که من اینگونه دل بستم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 21:24 توسط ایمان و هدی |


                             ღ♥ღعاشقم من ღ♥ღ   www.kollbeyeeshgh.blogfa.com

۱۱اردیبهشت تولد سارا بود یادم رفت بهش تبریک بگم.

به جاش باهم رفتیم بیرون براش کادو خریدم.

سارا جون کادو از طرف من ایمان بود.نه وقتی آپ کردی منو دعوت کردی نه برای تولدت.

یادت باشه سارا خانوم.راستی یادت نره سال از تو شروع شد به من ختم میشه ها.

چند روز پیش ایمان می گفت سارا خیلی خانومه البته شوخی می کرد تو به دل نگیر.

وای سارا شد ۱۹ سالت.داری کم کم پیر می شی.

 

                                        

 

                                         سارا جون تولدت مبارک

                                           

                                                  از طرف ایمان و هدی

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 21:1 توسط ایمان و هدی


                            

سلام...

 

ایندفعه آپم با همیشه فرق می کنه...می خوام برای ایمانم بنویسم.

 

اینارو صد بار گفتم.تو هم می دونی ولی دلم خیلی گرفته شاید اگه بنویسم آروم بشم...

 

تا قبل از آشنایی با تو زندگی برام پوچ و بی معنا شده بود.زندگی نمی کردم فقط زنده

 

بودم.از همه متنفر بودم از همه کینه داشتم.فقط یه نفرت تو وجودم بود که باهاش زندگی

 

می کردم.اولین شبی که باهات حرف زدم با خودم گفتم این پسر خوبییه به درد تو

 

نمی خوره.دیگه نمی خواستم بهت زنگ بزنم ولی نمی دونم چرا نشد.

 

یادته اون شب پارکه پردیسان...

 

اولین بار که گفتی دوست دارم ازت بدم اومد.گفتم اینم مثل بقیه ی پسراست.خواستم

 

سر کارت بذارم.که اون قضایا پیش اومد.گفتم با برخورد مامان بابای من این پسره دیگه

 

جواب تلفنم هم نمیده.چه برسه به این که بخوام خداحافظی کنم.

 

ولی تو کنار نکشیدی.پشتم وایستادی.بهم اعتماد به نفس دادی.اصلا فکرش هم

 

نمی کردم.مگه می شد یه پسر اینطوری باشه.

 

ایمان من خیلی اذیتت کردم.خیلی خیلی...

 

تو همیشه صبوری کردی.هیچی بهم نگفتی.شاید گذاشتی به پای بچگیم.

 

تو برنده شدی.بلاخره این طلسمو شکستی.بلاخره منم عاشق شدم.عاشق تو...

 

این یه هفته که باهم حرف نزدیم بهترین موقعیت بود که ببینم چقدر دوست دارم.

 

دلم برات خیلی تنگ شده...

 

ایمان جونم امیدوارم قضیه ی محرمو کاملا فراموش کرده باشی.می دونم خیلی بچگی

 

کردم.از خودم خجالت می کشم...

 

می دونم ناراحت شدی موهامو کوتاه کردم.خوب دوباره بلند می شه دیگه نمی زنم

 

پس کی دانشگاهت تموم می شه عروسی کنیم؟

 

ایمانکم خیلی خیلی دوست دارم...

 

هیچ وقت تنهام نذار...

 

یه ذره خالی شدم

 

                                       

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 0:47 توسط ایمان و هدی |


        

 

رو غبار پشت شيشه اسم خوبت و نوشتم

 

مثل هر روز و هميشه اينه انگار سرنوشتم

 

رو تن سرد درختها اسمونو هک مي كردم

 

به اميد روز ديدار به تو هرگز شک نكردم

 

 

بگو بيهوده نبوده اگه عاشق تو بودم

 

نگو عمر من تباه شد اگه اسمه تو رو خوندم

 

نگو اشتباه مي كردم همش از رو سادگي بود

 

نگو عشق ما تموم شد كه تو دستات زندگي بود

 

 

ماهي ياي توي دريا قصه ي منو مي دونن

 

مرغهاي تو آسمونا از غم دلم ميخونن

 

حتي گلهاي تو باغچه راز عشقمو شنيدن

 

ماه و آسمون و خورشيد اشكهاي چشامو ديدن

 

 

بگو بيهوده نبوده اگه عاشق تو بودم

 

نگو عمر من تباه شد اگه اسمه تو رو خوندم

 

نگو اشتباه مي كردم همش از رو سادگي بود

 

نگو عشق ما تموم شد كه تو دستات زندگي بود

 

 

من غرورمو شكستم پاي عشق تو نشستم

 

توي اوج بي قراري دل به هيچ كسي نبستم

 

دل زدم به موج دريا تا به عشق تو رسيدم

 

چشم به اميد تو بستم تا به ابرها پر كشيدم

 

 

بگو بيهوده نبوده اگه عاشق تو بودم

 

نگو عمر من تباه شد اگه اسمه تو رو خوندم

 

نگو اشتباه مي كردم همش از رو سادگي بود

 

نگو عشق ما تموم شد كه تو دستات زندگي بود

 

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387 20:12 توسط ایمان و هدی |


 

 

سال نو مبارک  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 14:29 توسط ایمان و هدی |


رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا 

 با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم 

 رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود یکباره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم 

 از بستر وصال به آغوش سر هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت بتلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم


+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 21:29 توسط ایمان و هدی |


ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست

 چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست

 از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ‏ام

 ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست

 قلب تو پر بود از ماه وهزاران پنجره

ماه را از پشت یک دیوار دیدن ساده ‏نیست

بوسه هایت دلنشین و خنده هایت دلفریب

 طعم تلخ این جدایی را چشیدن ساده نیست

باز هم آمد بهار اما هوا افسرده ‏است

 آه از دست زمستان هم رهیدن ساده نیست

قلب من آتش گرفت از دوریت باران من

ازدل این آتش سوزان پریدن ‏ساده نیست

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 22:12 توسط ایمان و هدی |


صحبت عاشقی بشه ستاره رو خواب میکنی

 

دریا رو آتیش می زنی ابرا رو بی تاب میکنی

 

وقتی فقط اونو میخوای ماه و نشونه میکنی

 

میری تو قلب آسمون صبر و دیوونه میکنی

 

وقتی می بینی عاشقی دنیا رو می ریزی به پاش

 

طلا رو قیمت میزاری با برق ناز خنده هاش

 

وقتـی می فهمی عاشقی میـری ســراغ پنجره

 

قلبت و می سپاری دست قصه و عشق و خاطره

 

وقتی می فهمی عاشقی سوار رویاها میشی

 

میری تا جاده های دور اون بالا ها خدا میشی

 

وقتی می بینی عاشقی ماه و میخوای شکار کنی

 

میخوای که خورشید خانوم و یه شب بری بیدار کنی

 

وقتی می بینی عاشقی سنگ و با شیشه می بینی

 

گمشدت و مال خودت واسه همیشه میبینی

 

وقتی می بینی عاشقی با آینه خونه میسازی

 

رنگین کمون و میاری تو گردن ماه میندازی

 

وقتی می بینی عاشقی میخوای همه خبر بشن

 

گـلا به خـاطرش تـازه و تـازه تر بشن

 

وقتی می بینی عاشقی میبینی پادشاه شدی

 

از همه مردم شهر یه آسمون جدا شدی

 

وقتی می بینی عاشقی خودت میمونی و خودش

 

جونت و حاضری بدی به خاطر تولدش

 

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 20:0 توسط ایمان و هدی |


مي دونستي من غريبم ، به خدا بي تو مي ميرم

 

لحظه هاي بي كسيم رو ، پاي حرفاي تو مي شينم

 

مي دونستي قلب تنهام ، ديگــــــه آرزو نـــداره

 

توي چشمون غريبـــم ، تا سحــر بارون مي باره

 

مي دونستي وقتي نيستي . دل مــن چقدر غريبــه

 

لحظه ي جدايي از تو ، به خــدا دلـــم مي گيــره

 

مي دونستــي دله تنگـم ، واسه تو ترانـه گفتــه

 

تمـوم هوش خودش رو ، واسه خاطــر تــو باختــه

 

مي دونستي تنگ غـــروبا ، تو دلم ماتم مي شينـه

 

يــاد چشمـــون قشنـگت ، شبامــو ازم مي گيــره

 

مي دونستي عاشقونه ، با دلت زنـدگي كــردم

 

حتي وقتـي كه نبـودي ، به يادت گريـه مي كـردم

 

مي دونستي تك و تنهام ، وقتي كه پيشم نباشــي

 

تو قسم خوردي دوباره ، ديگه غافل از دلم نباشـي

 

مي دونستـي دل عاشـق ، توي دنياي تو اسيــره

 

بــه خــدا از غـم عشـقت ، دل من داره مي ميــره

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 0:24 توسط ایمان و هدی |